تبليغاتX
گریه بی صدا
گریه بی صدا

یه قطره اشک رو چشمات

 

دوست دارم....

منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم

در چشمانت خيره شوم دوستت دارم

را بر لبانم جاري کنم

منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم

سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو.....

از داشتن تو...اشک شوق ريزم

منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم

اري من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را مي ستايم

یک لحظه طول می کشه تا از کسی خوشت بیاد , یک دقیقه طول می کشه تا یکی رو بپیچونی یک

ساعت طول می کشه تا یکی رو دوست داشته باشی یک روز طول می کشه تا دلت برای یکی تنگ

 بشه یک هفته طول می کشه تا به یکی عادت کنی کمتر از یک ماه طول می کشه که عاشق یکی

 بشی اما یک عمر طول می کشه تا فراموشش کنی ...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:50 توسط نازنین| |

 

بی تاب تر از آنم که خط به خط طرح حضورش را رسم کنم و دفعات عبورش را رقم بزنم دست هایم

میلرزند !به فرمان دل مینویسم و دلم انگار راه میرود و هرجا که میرود مرا میکشاند!

من تو را یافتم زمانی که محتاج تو بودم و تو خلاصه شدی در همه ی آنچه که میخواهم!

به کوتاهی همین کلمه ! با من شدی و ازمن شدی!

وقتی اومدی گفتم دیگه  تنهاییم تموم شده با خودم گفتم دیگه یه کیو پیدا کردم که میتونم

بهش اعتماد کنم و هر روز براش درد دل کنم و  راز دلم و بهش بگم با خود گفتم دیگه حتما

همه دلتنگیام ،غصه هام و... تموم میشه ولی حالا که  رفتی،  همه آرزو هام و دلخوشیام

تموم شده . وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید! اجازه ورودت را به دلم دادم .

همیشه دلم هوای خنده هاتو داشت .

وقتی اومدی نیمرخم کامل شد،دیگر از آروار سایه ها نمیترسیدم .

 تاریکی را میشناسم زیرا در نبود تو وجب به وجب تاریکی رااندازه میگرم!

 

 

تورو میخوام تموم زندیگم اینه

                           دارم میرم ته دیوونگیم اینه

          نمیرسه به تو حتی صدای من

                           تو خوشبختی همین بسه برای من

 

                                                                                               

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:12 توسط نازنین| |

 

میخواهم ازتو بنویسم از تو که وقتی در دلم قدم نهادی ومن دریچه قلبم رو به روت باز کردم.

از تو که به فلبم اومدی و من رو به آینده امید وار کردی و از تو که رفتی و منو تنها گذاشتی

میخواهم بنویسم و بگم  به هر رویایی که فکر میکردم تو توش بودی ولی تو این رویا رو به حقیقت

تبدیل نکردی و رفتی. نمیدونم شاید تو این جدایی منم مقصرم... میدونی آدما وقتی به بن بست

میخورن یاد اما و ای کاش های قبل می افتند که هیچ فایده ای براشون نداره..

منم نمیخوام هی اما و ای کاش بگم چون میدونم زمان به عقب برنمیگرده و خاطرات شیرینمون و برامون

تکرار نمیکنه ولی از خدا میخوام دوباره تور و بهم برسونه تا خاطراتمون و با هم زنده کنیم...

هیشه گذشت زمان و دوست داشتم چون هرچی زمان زودتر میگذشت من تو رو زودتر میتونستم ببینم

فکر کنم  خدا ما رو برای هم نمیخواست خودت دیدی که برای با هم بودن دعاهامون اثر نکرد.

میدونی از وقتی ندیدمت چقدر تنها شدم ؟میدونی چند وقته چشمام تو رو ندیده

 خواهش میکنم برگرد بزار برا یه بارم که شده چشمام چشماتو ببینن.

هنوز صدات و یادمه هنوز گرمی دستاتو یادمه هنوز صدای خندت تو گوشمه  هنوز حرفاتو یادمه...

عزیزم بدون هیچ وقت خاطراتی رو که باهم داشتیم از توی قلم پاک نمیکنم قول میدم همیشه اونا رو

تو قلبم نگه دارم حتی اگه دیگه نبینمت...

میدونم نمیتونم ولی بدون ۱۰۰٪ سعیم و میکنم تا سال بعد حتی اگه شده واسه یک لحظه هم بیام

ببینمت....قول میدم. امیدوارم تا اون موقع منو فراموش نکرده باشی.

با تمام عشق و علا قه ی من به تو

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

بگیر این گل را از من یادبودی

که تنها لایق این گل تو بودی

فراوان آمدند این گل بگیرند

ندادم چون عزیز من تو بودی

 

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:18 توسط نازنین| |

عزیزم میدونی چقدر دوست دارم و میدونی چقدر دلم برات تنگ شده میدونی چند

وقته  ندیدمت کلی حرف داشتم که بهت بزنم ولی نشد.نمیدونم تا کی محکوم به

ندیدن چهرت ومحکوم به نشنیدن صدات هستم.شبا به امید دیدن چهرت میخوابیدم و

به امید شنیدنصدات از خواب بیدار میشدم.حالا که دیگه پیشم نیستی نمیدونم 

چجوری باید به ندیدنچهرت عادت کنم.عزیزم بدون من فقط تو رو دوست دارم و فقط

اسم تو تو قلبمه.مثل گلی بودی که از دستت دادم حالا نمیدونم دوباره به دستت

میارم یا نه.نمیدونم تا کی باید نبینمت ولی شایددیگه هیچوقت نبینمت. وقتی

 یادم  میافته که ممکنه دیگه نبینمت دوست دارم از ته دل گریه کنم و اسم تو روفریاد

 بزنم.فقط از خدا میخوام واسه یه بارم که شده ببینمت عزیزم

عزیزم همه قشنگیا ی دنیا رو به تو تقدیم میکنم و امیدوارم منو به خاطره همه کارایی

که کردم و تو دوست نداشتی یا ناراحت شدی ببخشی.

من تو رو دست دارمو تو یکی دیگه رو اونی که تو دوسش داری یکیدیگرو دوست داره و اینجوی

که همه تنهاییم

 قلب شیشه ای

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:31 توسط نازنین| |

 

از گذشته ها چه باقی مانده؟ هیچ! از آن همه

بی قراری شاد کودکانه چه باقی مانده ؟ هیچ!دلم

میخواهد به گذشته برگردم به گذشته های دور

روزگارانی که گذشت زمان را حس نمیکردم

روزگارانی که بی بهانه لبخند میزدم و شاد بودم

و هیچ غم و اندوهی در دلم جای نداشت

روزگار کودکی

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:30 توسط نازنین| |

 

میروم کنار ساحل روی ماسه های داغ مینشینم

سردی و سنگینی قطرات باران روی پلک هایم

حس میکنم.در عالم رویا با خود می اندیشم

از همه چیز گذشتم تا به دور ترین نقطه رسیدم

دورترین نقطه جایی جز نزدیک ترین آرزو هایم نبود

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 18:42 توسط نازنین| |

 

زندگی مثل یک دفتر است دفتری که مهم نیست چند برگ است .

فقط مهم اینه که برگهایش پر ازپر از مهربانی باشد.

 صفحات راوی روزهای زندگی اند .

 پس صفحاتی  را که میتوانند طلایی باشند سیاه و خطخطی نکن !

فراموش نکن پس از هر نقطه سر خطی نیز وجود دارد.

گل رز

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:33 توسط نازنین| |

 

 

یه شعر که تقدیم میکنم به همه ی پدر های دنیا مخصوصا پدر خودم که خیلی خیلی دوسش دارم

پدر دستهـــــاي تـــــو گهواره من

دو چـــــشم تو چــــراغ خونه من

بجزء تـــــو از همــــه دنيا بـــريدم

که عاشــــق تر ز تو هــرگز نديدم       

ببوســم پينه...دستـــــاي پاکــت

ببوسم صورت چــون قرص ماهت

پـــــــــدر اي قبله راه سعــــــادت

نــدارم ذره اي از تــــــو شــــکايت

تو رو هم چــون نفسها دوست دارم

که جون مـــــن تويي تا بي نهايت

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:5 توسط نازنین| |

زمزمه های دلتنگی تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

مادرم صدایت را که میشنوم غصه هایم را فراموش میکنم .تو را که میبنم دردهایم را از یاد میبرم .نگاهم

ه میکنی سرشار از عشق و محبت میشوم من هنوز هممحتاج نوازش های پرمهرت هستم

 

 در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.

 

چه ساده بودم وقتی که می پنداشتم ترکیدن بادکنک آبی ام ناگوار ترین حادثه زندگی ام است.

افتخار در خشک کردن اشک است  نه در جاری کردن آن. 

 

هیچ سیبی در جایی دور تر از درخت نمی افتد.

 

عشق فراموش کردن نیست بخشیدن است گوش کردن نیست درک کردن است دیدن نیست احساس

کردن است جازدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است حتی تنها!

 

اگر میخواهی بدانی ازرشت پیش خدا چقدر است ببین هنگام گناه کردن ارزش خدا پیش تو چقدر است؟ 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:4 توسط نازنین| |

 

 

 

 

سال ۱۳۸۸ بر همگان مبارک.

 پیشاپیش سال 1388 مبارکباد - همچنین سال 1389 نیز مبارک - شمارش معکوس سال جدید سال نو مخصوص سایت ها و وبلاگ ها

سرسبزترین بهار تقدیم توباد

  آوای خوش هزارتقدیم توباد

گویندكه لحظه ای است روییدن عشق

آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد

        

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.irت

 

سلام

سعادت

سیادت

سُرور

سَروری

سبزی

و سَرزندگی

هفت سین سفره ی زندگیتان باد

    بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 نیاز

 وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم..وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم.. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم...وقتی که او تمام کرد من شروع کردم.. وقتی که او تمام شد من آغاز شدم.. وچه سخت است:تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن، مثل تنها مردن...؟؟؟!!!

 

 

عمري با غم عشقت نشستم ........ به تو پيوستم واز خود گسستم ...... وليکن سرنوشتم اين سه

حرف بود ....... تو را ديدم. پرستيدم . شکستم

 

عشق يعني حسرتي دريك نگاه عشق يعني غربتي بي انتها عشق يعني فرصت اما كوتاه عشق يعني مرگ اما بي صدا

زغم کسي اسيرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در اواثرندارد
غلط است هر که گويد دل به دل راه دارد
دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

 

 

 

چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس نپرسيد كجايي؟حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!! ياد حرف همسايه افتادم كه يک بار بهم گفته بود ... به سايه ها دل نبند!...... راست گفت

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو به دو چيزاعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري برای با تو موندن تا همیشه . . . دوستت دارم

وقتی گلدون خونمون شکست !! پدرم گفت: قسمت این بود... مادرم گفت:هیف شد... خواهرم گفت: قشنگ بود... داداشم گفت : کاش دوتا داشتیم...... اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود

آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

زندگي را بي عشق سپري کن غم بزرگي است . اما اين تقريبا برابر است با غمي که زندگي را ترک کني بدون اينکه به کسي که عاشقش هستي بگويي که دوستش داريد

لذت عشق زماني است که آن را نثار مي کني بيشتر از زماني است که دريافتش مي کني پس بذار من عشقم را نثارت کنم 

آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهثمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

 

زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن. عشق خیالی ست که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست می ده. عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میذاره. عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت سر گذاشتی می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه مثل کسی که از کوهی بالا می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟ لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست وقتی رسیدی می بینی هیچی پشت کوه نبوده و نیست ناامید و خسته می شد

چقدر خوبه ادم يکي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينکه نيازش رو برطرف کنه نه به خاطر اينکه کس ديگري رو نداره نه به خاطر اينکه تنهاست و نه از روي اجبار بلکه به خاطر اينکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

 

كسی در باد می خواند تو را تا اوج می خواهم برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم د لم تنگ است و بی یادت در این غربت نمی مانم تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم...

دل مي سپرم به چشمات

 

چشمـــات چشـــمه نوره

 

تو کــــوچه هـاي قلـــــبم

 

هميشــــــــه... در عبوره

 

پـــــــل مي زنم به قلبت

 

از راه رنـــگـــين کمــــون

 

رو جـــــاده مــي نويسم

 

هميشــــــه با من بمون

 

...................

 

با هــــــــر نگاه پاکــــت

 

پر ميشـــــــــم از تـرانه

 

من با تو مونــــــــدگارم

 

اي بهتــــــــرين بهـــانه

 

از نســـل پاک عـشقي

 

روحــــــت گـــل اقاقي

 

تا صـــبح ميـلاد عشق

 

عمــــــرت بمونه باقي!

 

 

لحظه ديــــدن تــو لحظـــه يکــــي شـــدن بود

 

لحظه تکرار عشق و با تو هم قسم شدن بود

 

من تـــوي بــــــرق نگاهت قصر روياهامو ديدم

 

نذر کردم صد گل ياس تا به عشق تو رسيدم

 

اي نفسهاي پياپي بــــي تــو زندگي عذابه

 

مالک دنيا که باشم بــي تو عمر من سرابه

قسم به گل ، به عاشقي

 

لايــــــق عشـــق تو منم

 

تــــــــوي گلستــــون وفا

 

تو ياسي مــــن خاک ترم

 

تو واژه ســــلام عشـــق

 

عسل تـــــــرين ترانه اي

 

واسه نفس کشيدن هام

 

تـــــو بهتــرين بهــانه اي

 

با تـــو، تــــو اوج آسمون

 

بي تـــو اسيـــر قفسـم

 

قسم به گريه هاي شب

 

فقط تـــــويي هم نفسم

 

قسـم به عطر گل سرخ

 

با تـــــو وفادار مي مونم

 

هميشه خوب من تويي!

 

يه عمـره اينو مي دونم

 

 یه کم دردو دل

 

یه مدت اسم وبلاگمو گذاشته بودم مروارید ولی دوباره عوضش کردم میدونید چرا؟یه دوست داشتم

اسمش مروارید بود منم بخاطره همین اسم وبلاگمو گذاشتم مروارید.ولی یه کاری کرد خیلی از دستش

نارحت شدم منم دوباره اسم وبلاگمو عوض کردم همه ی دوستامم گفن مروارید خیلی نامرده ولی من

با اینکه خیلی از دستش ناراحتم ولی هنوز هم دوستش دارم.بچه ها مثه مروارید نامرد نباشید

هیچ وقت به دوستاتون خیانت نکنید.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

می خونم از چشمات شعر جدایی

ترو میخوام توروکه بی وفایی می خونه پنجره شعرنگاهت

                گل ریحون گل شب بو کجایی؟

یه آهنگم از تهی:خاطرات با تو بودن دیگه واسه من خیاله ٫ آره راه با تو بودن دیگه

واسه من زیاده٫ تا با پای پیاده بیام به دیار تو٫ آخه بیچاره چی بارت کنم کی یار تو

میشه من اگه نباشم میمیری تو٫ میگی عاشقمی هنوزآخه چی میگی تو

هرجی فکر میکردم راجبت اشتباه بود ٫ من دوست داشتمو این اشتباه بود٫ کجا بودی

ان مدت که دلم سوخه بود٫ آخه چرا بامن بودی دلت سوخته بود. تهی تهی تهی

 

کسی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند نگاهش میکنم شاید او نگاهم را بخواند

 ولی افسوس او هرگز نگاهم را هم نمیخواند.

 وقتي زندگي صد دليل براي گريه کردن به تو مي دهد تو هزار دليل براي خنديدن به او نشان بده

سعي کن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي وتنها ازدنيا خواهي رفت بگذار عظمت عشق را درک نکني زيرا

 انقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد

 چقدر سخته تو چشمای کسی که قلبتو بهش دادی و یه زخم همیشگی به دلت زده زل بزنی و جای

اینکه لریز از تنفر بشی احساس کنی هنوزم دوسش داری!

اشک هایم رهایم نمیکنند نابسامانی تا کی؟نمیدانم فقط این را میدانم که دوست دارم و میخواهم

تا زمانی که نفس میکشم لایق قلب مهربانت باشم.مدیونت میکنم اگر فراموشم کنی.

امروز تولد یکی ازبهترین دوستامه فقط اومدم تولدشو بهش تبریک بگم و برم

دوست عزیزم تولدت مبارک. ایشاالله ۱۲۰ سال زنده باشی .

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 خیلی سخته عاشق باشی و نتونی به عشقت بگی دوسش داری .تو رویا باهاش زندگی کنی

اما وقتی میبینیش هیچی نتونی بهش بگی و هول شی و دست و پات و گم کنی انقدر هول شی که

حتی نتونی بهش بگی دوست دارم فقط بتونی بهش نگاه کنی و تو دلت  بهش بگی دوست دارم

بعد بگی مواظب خودت باش  بعدشم بگی فراموشم نکن وباز در آخرم بهش میگیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نیایش...

 

من از خدا خواستم  که پلیدی های مرا بزداید٫ خدا گفت :نه

آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان

پایداری کنی.

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد ٫ خدا گفت: نه

روح تو کامل است بدن تو موقتی است.

من از خدا خواستم که به من شکیبایی دهد٫ خدا گفت :نه

شکیبایی بر اثر سختی ها به دست می آید.شکیبایی دادنی نیست.بلکه به دست آوردنی است.

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد٫ دا گفت : نه

من به تو برکت میدهم خوشبختی به خودت بستگی دارد.

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد٫ خدا گفت :نه

درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر میسازد.

من از خدا خواستم تا مرا رشید سازد٫ خدا گفت : نه

تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را مییرایم تا میوه دهی.

من از خدا خواستم به من چیز هایی دهد که از زندگی خوشم بیاید٫خدا گفت:نه

من به تو زندگی میبخشم تا تو از همه آن چیزها لذت ببری.

من از خدا خواستم تا به من کمک کند که دیگران را همان طور که او دوست دارد دوست داشته باشم

خدا گفت: سرانجام درست ترین درخواستت را طلب کردی.

امروز روز تو واهد بود . برای یک دنیا تو فقط یک نفر هستی . ولی برای یک نفر ٫ ممکن است به اندازه ی

یک دنیا ارزش داشته باشی...همه مخلوقات مرا دوست بدار تا من تو را برکت دهم.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:30 توسط نازنین| |

 

 

 

 

داستان های زیبا

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

.مادر من فقط یه چم داشت...من از اون متنفربودم

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

مردان بزرگ اراده میکنند ومردان کوچک آرزو

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 

 

شمع فرشته

 

 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

چهره زشت نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

 

 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

چهره زشت نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

 

 عشق

عشق موهبتی الهی است و هميشه بين دو نفر ، دو ملت ، دو قلب ايجاد ميشود و نزد همه گان مقدس است

 

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ، گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ، يادمان باشد سر سجاده عشق ، جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ، یادمان باشداگر خاطرمان تنها شد ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم گه از چشم افتادي .

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه ‏داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي ‏باش که دوستت داشته باشه

ديگه از چشم افتادي . مي فهمي؟ ..............صاف افتادي تو قلبم باشد

لطفا آروم و امیدوار بخونید

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.


* جاده ی زندگی نباید صاف و مستقیم باشد و گرنه خوابمان می گیرد دست اندازها نعمتند

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

*خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی خدا هست
هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

* آسمان، چشم آبی خداست، و نگران همیشه من و تو

* بهترین کارها پس از ایمان به خداوند،مهربانی با مردم است.

 

-+

به نام کسی که یادش در بهار من ، نامش در اندیشه من ، عشقش در قلب من ، کلامش در دفتر من ، دیدارش آرزوی من است  د

زندگی حکمت اوست…
زندگی دفتری از خاطره هاست…
چند برگی را تو ورق خواهی زد…
ما بقی را قسمت …

وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم، وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم
وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم…
و باز تنهاییم …

 

همیشه گورستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز

برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی
کسی باش که تا به حال نبودی

هرگاه شادم یاد تو غمگینیم می کند. هرگاه غمگینیم یاد تو شادم می کند
پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند…

 

 

       بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com          بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com                  بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:53 توسط نازنین| |

 سه گروه شناخته نمیشوندمگر در سه زمان

بردبار به هنگام خشم٫ شجاع به هنگام جنگ٫ و دوست حقیقی در مواقع نیاز.

ابو علی سینا در این باره میگوید:

"نشان دوست نیکو آن است که خطای تو را بپوشاند و تو راپند دهد و رازت را آشکار نکند."

دوستی از روی راستی و درستی نباشد مگر با این شرایط:

پس هر که در او این شرایط یا پاره ای از آنها باشد او را اهل چنین دوستی بدان و کسی که چیزی

از آن شرایط در او نباشد با او دوست نشو.

اول٫ ظاهر و باطنش با تو یکسان باشد.

دوم٫ زینت(خوبی) تو را زینت خود٫ و زشتی تو را زشتی خود بداند.

سوم٫ موقعیت وثروت٫ برخورد او نسبت به تو را تغییر ندهد.

چهارم ٫ اینکه از آنچه توانایی دارد نسبت به تو دریغ نکند.

پنجم٫ که همه این خصلت ها را در بر دارد٫ و آن اینست که هنگام بیچارگی و درماندگی و پیش آمدهای

ناگوار تو را رها نکند.

.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:29 توسط نازنین| |

دوست خوب کمیاب است

کسی که در پی دوست وفادار و متعهد باشد٫ چیزی چستجو میکتد که پیدا نمیشود.

تمام راز های خود را به دوست و رفیق نگو٫مگر آنکه رازهایی که اگر دشمنت هم آنها را بداند

ضرری به تو نمیرسد.چه بسا دوستت روزی دشمن تو گردد.

لاروشفوکو میگوید:

"همانطور که عشق های حقیقی کمیاب است دوستی های حقیقی نیز کمیاب است"

ولتر میگوید:

"دوست خوب مثل درشکه میمونه که در روز بارانی کمیاب است."

سقراط میگوید:

"مردم هرکدام آرزویی دارند٫یکی مال میخواهد و یکی جمال و یکی افتخار٫ ولی به عقیده ی من یک

دوست خوب از تمام اینها بهتر است."

دوست با وفا

سه نفر در مسجدی بدون درب عبادت میکردند. چون خوابیدند یکی از آنان از جای برخاست وبر در

مسجد ایستاد تا صبح.

از او پرسیدند: چرا چنین کاری کردی؟

گفت: هوا بسیار سرد بود و باد سردی میوزید٫ خودم را به جای درب ساختم تا شما رنج و ناراحتی

کمتری ببرید و هر ناراحتی که بر شما وارد شود به من برسد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:10 توسط نازنین| |

داستان های کوتاه

عشق و دیوانگی

در زمان های قدیم  وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود ٫ تمام خصوصیات انسانی٫ دور هم جمع

شده بودندو با هم زندگی میکردند و هیچ کدام بر دیگری برتر نبود .یک روز نشاط گفت: بیایید بازی کنیم٫

مثلا قایم باشک! دیوانگی فریاد زد: آره قبوله٫ من چشم میگذارم .

چون کس دیگر توان و حوصله ی پیدا کردن دیوانگی را نداشت٫ همه قبول کردند. دیوانگی چشم هایش

را بست و شروع به شمردن کرد٫ یک ...دو ...سه...همه به دنبال جایی رفتند تا پنهان شوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.خیانت داخل انبوهی از خاک شد.ذکاوت به میان ابر ها رفت و

اصالت به بالای درخت.هوس به مرکز زمین به راه افتاد٫ اما دروغ که میگفت به اعماق کویر خواهد رفت٫

به اعماق دریا رفت! طعم ٫داخل یک سیب سرخ قرار گرفت . حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق ٫

همه نهان شده بودند و دیوانگی همچنان میشمرد ٫ هفتاد وسه ... هفتادو چهار... ! اما عشق هنوز

معطل بود و نمیدانست به کجا برود٫ تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت بود.دیوانگی

داشت٫ به عدد صد نزدیک میششد که عشق رفت و وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.

دعوای هویجی

دعوای لفظی یک زن وشوهر آلمانی که در حال آب هویج گرفتن بودند٫ به یک زد و خورد٫ تمام عیار تبدیل

شد و بالاخره زن راهی بیمارستان شد.

دعوای آنها وقتی شروع شد که شوهر جوان گفت : "چرا هویج ها را خوب پوست نمیکنی؟ وسپس یکی

از هویج ها را به سمت زن پرتاب کرد و هویج هم مستقیم به چشم او برخورد کرد.

در نهایت زن جوان به بیمارستان رفت و پزشکان مجبور شدند چشمش را تخلیه کنند.این زن از شوهرش

شکایت کرده و غرامت خواسته است.جالب اینکه همچنان این زوج جوان در یک خانه با هم زندگی میکند

و شوهر از زن آسیب دیده اش مراقبت میکند.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:37 توسط نازنین| |

 

ریشه گلی است بی اعتنا به شهرت و آوازه!

شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی٫ اما هرگز کسی را که با او گریه کرده ای

فراموش نخواهی کرد.

افکاری را که با حرف زندانی کرده ای باید با عمل آزاد کنی!

اگر به مشکلات بخندید٫ همیشه بهانه ای برای خندیدن خواهید داشت.

کتاب را بهانه ی "پر کردن" فرصتها نسازیم٫ کتاب وسیله ی " پربار کردن " فرصتهاست!

انسانها جدی ترین حرفشان را وقتی میزنند که سکوت میکنند!

پرگویی٫ ترجمان تهی بودن است!

ببخشید! پیش از آنکه از شما بخواهند!

"غم" احساسات را ملایم میکند و "شادی"  قلب زخمی را التیام میبخشد!

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 8:54 توسط نازنین| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ